آبی آرام بلند ای لطافت باران به جستجوی تو ام دیشب خوابتو دیدیم جشن عروسیت بود و مامان و بابای منو دعوت کرده بودی نمی دونم چرا انگار قبلا تو یه خواب دیگه دیده بودم که اومدی بودی خواستگاری من و ما رفته بودیم محضر و من اونجا ترسیده بودم و این تصمیم به نظرم یه دفه ای و هول هولکی اومده بود و قبول نکرده بودمهمه خیلی راحت پذیرفته بودن خانواده من خانواده تو حتی شاید من وتواما تویه دریا حرف تو اوقیانوس چشمات داشتی هیچی نگفتی هیچ کاری هم نکردی اما نمی دونم با دل بابای من چی کار کردی که عاشقت شد
برچسب:
نویسنده: کیان جعفری
تاريخ: چهارشنبه
28 مرداد
1405 ساعت: 22:26